روزی پادشاه در قصر نشسته بود که از پنجره قصر صدایی میامد که میگفت: “سیب دارم، سییییب !!!”
پادشاه بیرون را نگاه کرد و دید که یک پیر مرد با کراچی دست فروشی خود نشسته و در اطرف اش مشتری ها جمع است.
دل پادشاه به سیب رفت و نخست وزیرش را صدا کرد و گفت:
-این ۵ سکه طلا را بگیر و برایم سیب بیار.
نخست وزیر یکی از وزیرانش را صدا کرد وگفت:
-این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بیار
وزیر یکی از مؤظفین قصر را صدا کرد و گفت:
-این ۳ سکه طلا را بگیر و سیب بیار
مؤظف قصر یکی از افسران محافظ را صدا کرد و گفت:
-این ۲ سکه طلا را بگیر و سیب بیار
افسر محافظ عسکر پیره دار را صدا کرد و گفت:
این ۱ سکه طلا را بگیر و سیب بیار
عسکر پیش پیر مرد دست فروش رفته از یخنش گرفت و گفت:
چرا اینقدر سر صدا میکنی؟ اینجا هوتل شاه قل است یا قصر پادشاه.
کراجی ات را بگذار و ازینجا برو
عسکر کراچی را به قومندان محافظ اش برد و گفت:
-این نیم کراچی سیب با ۱ سکه طلا.
قومندان به مؤظف قصر برگشت و گفت:
-این هم یک بوجی سیب با ۲ سکه طلا
مؤظف قصر به وزیر برگشت و گفت:
-این هم یک خلیته سیب با ۳ سکه طلا
وزیر به نخست وزیر برگشت و گفت:
-این هم نیم خلیته سیب با ۴ سکه طلا
نخست وزیر در حضور پادشاه برآمد وگفت:
-پنج سیب با ۵ سکه طلا گرفتم چیزیکه امر کرده بودید.
پادشاه پیش خود فکر کرد و گفت مردم واقعا پولدار است که یک سیب را با ۱ سکه طلا میخرد.

Yorumlar
Yorum Gönder